برای مهسا!

خسته نيستم وقتی چشم باز ميکنم و ميبينم که تو هستی با تمام سادگيت مهربان و پا بر جا .

غمگين نيستم وقتی هنوز بعد از اين همه سال و ماه تو همانی که بايد باشی مهسای شاد و نگران .

پايدار ميشوم وقتی تو اينجايی سرشار از نيروی عشق و ايستادگی .

حضورت آرامم ميکند و انگار دنيا چيز ديگری ميخواهد.

بگذار بدوم تا ته کوچه

کسی اگر نبود

برميگردم و ميبوسمت

آنوقت بگو

چند سال مانده تا با هم بدويم و ديگر بر نگرديم

/ 0 نظر / 5 بازدید