برای خواهرم!

دنيای عجيبی ست خواهر من شايد تو راست بگويی. شايد تو راست بگويی و اين دخترک ۱۲ ساله آراو مضطرب را نشناسی.

دنيای عجيبی ست خواهر من و من و تو هی زور ميزنيم که ادعای ايده آليستی کنيم و هی فخر بفروشيم که ما بهترين را ميخواهيم و خواستن هم که توانستن است.

يادت هست آن روزهای پشت نيمکت مدرسه را که من ريشسفيد بودم و تو آن کودک سرشار از شاديهای معصومانه .

من کودکی نکردهام دوست من و کودکی آن چيزی بود که ۲۳ سال تمام در حسرت يک خنده بی دليل گم شد. توحق داری نگران سکوت دخترکی باشی که ميخواهد به کودکی نکرده اش برگردد. تو حق داری آزرده دل باشی از سادگيش و غمگين از فقدانش.

من خسته بودم از آن همه بازی ناشاد. تو نبودی هيچکس هم نبود و در آن روزهای پر اضطراب تنهايی کسی کودکيم را باور کرد . کاری که هيچکس نکرد. من از تمام دنيا فقط سبکبالی خواسته ام. فقط خواستم بی دليل بخندم و بيدليل تر گريه کنم.

راست ميگويی اين دنيا دنيای ايده آل ۲۰ سالگی نيست . اين دنيا شايد اصلا دنيا نيست.روياست.خيال است .اما چيزی در آن هست که انکارش حماقت است.چيزی در آن هست که امروز دوستت دارد. فردا ميخنداندت و روزی ديگر شايد بگرياندت.

چه عيب ارد که در ابتدای ۲۴ سالگی هوس کنی کودک شوی و دنيا را به سادگی کودکان ببينی و مانند آنها در امروز زندگی کنی بی دغدغه فردا.  چه عيب دارد ايده آل ديگران باشی و با شاديت ديگران را شاد کنی.

ميدانم که ميخوانی و می گريی.

يادت هست روزی جايی گفتی که بايد با خدا جنگيد.من با خدا جنگيدم  . گريه کردم و خدا هميشه اينجا بود ميخنديد و نوازشم ميکرد . و آرام شدم آنقدر آرام که آن ديو دو سر به فرشته ای تبديل شد و من هيچ خدايی را بنده نشدم.

باور کن دوست من . من کلاه گشاد قسمت را برسر نکرده ام .من فقط آرامم و شايد اين آرامش در اوج جنگی صلح ناپذير همه را متعجب کرده باشد.

آرام باش دوست من .آرام و مطمئن .زندگی آنقدر ها که ديگران ميگويند ارزش منطقی رفتار کردن را ندارد. بايد امروز را سرخوش باشم و شايد و فردا روز را...

به من اعتماد کن همانگونه که او کرد . سايه ام باش همانگونه که بودی و آرام باش همانگونه که ميخواهم .شايد اين هم بگذرد.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید