من برگشتم...

چند ماهی بوده گم شدم راستش ميل به نوشتن وقتی يکی باشه که همه حرفاتو گوش بده تو آدم کمرنگ ميشه .

اما حالا دلم ميخواد تمام روزايی که همدم تنهاييام بودين،همراه شاديام و آسودگی خاطرم باشيد.

من از يه سيستم من درآوردی واسه پيدا کردن آرامشم استفاده کردم.

دوست دارم در موردش حرف بزنم اما يه موقع بهتر....

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥


 

بعضی وقتها حالم از آدمای اطرافم به هم ميخوره توی ساله ۲۰۰۵ توی يه همچين قرنی يارو کتاب نوشته اونم چه کتابه مفيدی توش واسه سردرد تا کاهش وزن واسه اسهال تا افزايش ميل جنسی دعا آورده حالا از ديدن همچين کتابی حالت تهوع بهم دست داده يه دختر تحصيل کرده مملکت اومده ميگه بيا اين آيه رو ۲۰ بار بخون فوت کن به آب آبرو بخور حالت خوب ميشه .آخه لعنتی ها تو کجا دارين سير ميکنين .

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤


 

آه اگر واژه ها ياريم ميکردند

غرق در عشق

غرق در من

غرق در تو

غرق در تمام دوستت دارم ها

دوستت دارم اما

کلمه کم است و

عشق بسيار

 

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

امروز يکی ازم پرسيد تو اين لحظه بزرگترين خواستت چيه روم نشد بگم دلم ميخواست بارباپاپا بودم تا با گفتن (بارپاپاپا عوض ميشه ) عوض ميشدم.

ميدونم که بايد تغيير کنم حتی ميدونم تغييراتی که اون کرده کاملا طبيعيه اما انگار منم که گير دادم هنوز مثل ۲ سال پيش باشم و ول کن معامله هم نيستم .

به خدا من ميخوام تغيير کنم اما وردشو بلد نيستم.

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤


 

می دونم خيلی دير اومدم اما اومدم بگم من برگشتم  راستی يه چيز ديگه زندگی با آدما بازی های زيادی ميکنه اما بعضی وقتها بازيهاش به شيرينی بازيهای بچگی از همون بازيها که تو مغرورانه و پيروز به زور مامانت از خير ادامش ميگذشتی .

حالا با وجود اون تو زندگيم احساس اون دختر بچه رو دارم که ميدونه اينبار هيچکس نميتونه مجبورش کنه بازيشو نيمه تموم بذاره.

خودمونيما متاهل بودنم حس عجيبيه.

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤


 

برای مهسا!

خسته نيستم وقتی چشم باز ميکنم و ميبينم که تو هستی با تمام سادگيت مهربان و پا بر جا .

غمگين نيستم وقتی هنوز بعد از اين همه سال و ماه تو همانی که بايد باشی مهسای شاد و نگران .

پايدار ميشوم وقتی تو اينجايی سرشار از نيروی عشق و ايستادگی .

حضورت آرامم ميکند و انگار دنيا چيز ديگری ميخواهد.

بگذار بدوم تا ته کوچه

کسی اگر نبود

برميگردم و ميبوسمت

آنوقت بگو

چند سال مانده تا با هم بدويم و ديگر بر نگرديم

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤


 

هنوز هم

بعد از اينهمه سال و ماه آزگار

قدمهايت

دلم را می لرزاند

و نگاهت

قلبم را!

هنوز هم

بعد از اينهمه دل دل آزگار

بوسه ات عشقی دارد

که جهان را می لرزاند

عاشقم انگار که اينگونه

ميخوانمت!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

انگار همين ديروز بود

تو وعده دادی

من دل دادم

انگار همين ديروز بود

 تو گريستی من خنديدم

ميدانم

فردا ميايد

من ميگريم

و تو

ميخندی!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

انگار پيک شادی ست

بازهم سيزده به در آمده و من هنوز خطی ننوشتم

شايد معلم امسال هم وقت خواندنش را نداشته باشد

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤


برای خواهرم!

دنيای عجيبی ست خواهر من شايد تو راست بگويی. شايد تو راست بگويی و اين دخترک ۱۲ ساله آراو مضطرب را نشناسی.

دنيای عجيبی ست خواهر من و من و تو هی زور ميزنيم که ادعای ايده آليستی کنيم و هی فخر بفروشيم که ما بهترين را ميخواهيم و خواستن هم که توانستن است.

يادت هست آن روزهای پشت نيمکت مدرسه را که من ريشسفيد بودم و تو آن کودک سرشار از شاديهای معصومانه .

من کودکی نکردهام دوست من و کودکی آن چيزی بود که ۲۳ سال تمام در حسرت يک خنده بی دليل گم شد. توحق داری نگران سکوت دخترکی باشی که ميخواهد به کودکی نکرده اش برگردد. تو حق داری آزرده دل باشی از سادگيش و غمگين از فقدانش.

من خسته بودم از آن همه بازی ناشاد. تو نبودی هيچکس هم نبود و در آن روزهای پر اضطراب تنهايی کسی کودکيم را باور کرد . کاری که هيچکس نکرد. من از تمام دنيا فقط سبکبالی خواسته ام. فقط خواستم بی دليل بخندم و بيدليل تر گريه کنم.

راست ميگويی اين دنيا دنيای ايده آل ۲۰ سالگی نيست . اين دنيا شايد اصلا دنيا نيست.روياست.خيال است .اما چيزی در آن هست که انکارش حماقت است.چيزی در آن هست که امروز دوستت دارد. فردا ميخنداندت و روزی ديگر شايد بگرياندت.

چه عيب ارد که در ابتدای ۲۴ سالگی هوس کنی کودک شوی و دنيا را به سادگی کودکان ببينی و مانند آنها در امروز زندگی کنی بی دغدغه فردا.  چه عيب دارد ايده آل ديگران باشی و با شاديت ديگران را شاد کنی.

ميدانم که ميخوانی و می گريی.

يادت هست روزی جايی گفتی که بايد با خدا جنگيد.من با خدا جنگيدم  . گريه کردم و خدا هميشه اينجا بود ميخنديد و نوازشم ميکرد . و آرام شدم آنقدر آرام که آن ديو دو سر به فرشته ای تبديل شد و من هيچ خدايی را بنده نشدم.

باور کن دوست من . من کلاه گشاد قسمت را برسر نکرده ام .من فقط آرامم و شايد اين آرامش در اوج جنگی صلح ناپذير همه را متعجب کرده باشد.

آرام باش دوست من .آرام و مطمئن .زندگی آنقدر ها که ديگران ميگويند ارزش منطقی رفتار کردن را ندارد. بايد امروز را سرخوش باشم و شايد و فردا روز را...

به من اعتماد کن همانگونه که او کرد . سايه ام باش همانگونه که بودی و آرام باش همانگونه که ميخواهم .شايد اين هم بگذرد.

 

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳


عاشق هميشه تنهاست!

حرف از تمام شدن است

                     رفتن تو و ته کشيدن من

                                      رفتن من و ته کشيدن عشق

چه فرق ميکند چه کسی رفته باشد و چه کسی مانده باشد

                                                  وقتی قرار بر ماندن بود و نرفتن

           حالا تو بازنده ای و من بازنده تر

                                   حالا تو ميروی و

                                                      من......................................

                                               ما هر دو تنهاييم!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳


 

اگر ترس از دست دادن تو نبود

تمام شب آسوده می خوابيدم

                          بدون اشک!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳


 

تمام شب اينجا

ميان سينه من

کسی ز نوميدی

نفس نفس ميزد

کسی تو را ميخواست!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳


 

گاهی سکوت شب کافيست

تا صدای پای اشکهايت

                بر گونه بيدارم کند.

          بيدار ميشوم

    گم شده ام انگار

که تو را نميشناسم.

                                             

                                                   

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳


اينو بايد روز ۱۱ دی ميگفتم!

انگار امسال با همه سالهای ديگه فرق داشت .

انگار امسال روز تولد من روز تولد من نبود

انگار اونم شريک اين درد بود

واسه همين لبامو بوسيد و بهم گفت : عشق من تولدت مبارک!

ميدونم فقط ميخواست بارمو سبکتر کنه!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳


 

هيچ

ف    ا    ص     ل    ه      ا  ی

اين همه خالی نيست!

نميدونم کجا خوندمش ولی حالا شده درد دل من!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳


 

گاهی فکر ميکنم

دنيا در خواب است و من

بيداری هر شبه

اما تو انگار قشنگترين رويای جهانی

که اگر چشمهايم را ببندم

از دستت داده ام

 

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳


اين يک تبليغ است!

من ۴ تا بليط کنسرت عليرضا عصار برای روز ۵ شنبه ۳ دی دارم و زير قيمت بازار ميفروشم چون از شانس قشنگم همون روز يه عروسی تو دعوت شدم . هر کس ميخواد با آيدی منoldooz_k2002توی yahoomassenger خبر بده . ممنون!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳


 

ميدانم که رفته ای

حالا بعد از اينهمه سال

باور مرگ هم عادتم شده

حالا بعد از اينهمه سال

باور خدا هم عادتم شده!

بازهم يه سالروز ديگه حالم از تمام ۲۱ آذرهای زندگيم بی تو به هم ميخوره

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳


 

آسوده باش حالم خوب است

فقط در حيرتم که از چه هوای رفتن به جايی دور

هی دل بی قرارم را پی آن پرنده ميخواند!

  
نویسنده : گوینده . ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳